شعرهای عاشقانه.تصاویرمتحرک وبلاگ.
آدمک آخردنیاست بخند آدمک یار همین جاست بخند دست خطی که توراعاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخندآدمک خول نشوی گریه کنی کل دنیاسراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی بخدامثل توتنهاست بخند
در آن هنگام
که دستان نسيمي سرد
ز روي سنگ فرش هر خيابان مي برد پوسيده برگي زرد
در اين انديشه مي مانم
اگر روزي بيفتم از دو چشمانت
کدامين باد خواهد برد
***********
تن زرد و فرو پاشيده ي من رارفتي و نديدي که چه محشر کردم
از اشک تمام کوچه را تر کردم
از جدا شدن نوشتی رو تن خسته هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میونه اینهمه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بگوکه مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بگو که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
************
وقتي که سکوت خانه دلتنگم کرد
وابستگي ام را به تو باور کردم.........................
درون سينه ام صد آرزو مرد
گل صد آرزو نشكفته پژمرد
دلم بي روي او درياي درد است
همين دريا مرا در خود فرو برد
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندیِ ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت
که زخم های دل خون من علاج نداشت
تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم
که داغ سینه ی من را درخت کاج نداشت